تبليغاتX
 زندگی نشان زنده بودن است.

   

به یاری خداوند متعال، مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی تبیان استان زنجان در سطح کشوری و در 2 گروه آزاد و تخصصی و با اهداف زیر:

  1.  تجمیع اطلاعات فرهنگی- دینی در محیط های تحت وب
  2. تبین اهمیت   وبلاگ نویسی و تبلیغ و ترویج و توسعه فرهنگ تولید واستفاده مناسب از امکانات اینترنتی  شخصی و یا گروهی در کشور .
  3.  ارایه ی وبلاگ های نمونه و استاندارد فنی و محتوایی جهت اطلاع رسانی به علاقه مندان به فعالیت در این زمینه
  4.  گسترش فرهنگ وبلاگ نویسی در زمینه های  تحلیلی و نقد  در حوزه  فرهنگ , دین و اندیشه .
  5. ترغیب و تشویق قشر جوان و فرهیخته به استفاده ای بهتر از خدمات آن لاین و جهت دهی به فعالیت های شخصی
  6. تولید محتوای  اصولی  در موضوعات  مرتبط در وب
  7. اطلاع رسانی فعالیت های بلاگرهای فرهنگی- دینی
  8. تاکید بر استفاده از سرویس های وبلاگ نویسی استاندارد و شیوه های بین المللی نشر وبلاگ ها جهت افزایش ضریب نفوذ محتوای فرهنگی- دینی در بستر اینترنت با استفاده از کمترین ابزارها و از طریق فن وبلاگ نویسی.

 

برگزار می گردد.لذا از تمامی هنرمندان،عکاسان،دانشگاهیان،علمای حوزه و بلاگرهای شخصی دعوت بعمل می آید تا مطالب و مستنداتِ تحت وب خود را به دبیرخانه جشنواره بزرگ فرهنگی- دینی تبیان استان زنجان، ارائه نمایند..
  http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=7,0,19,0" width="151" height="100">
        http://tebyan-zanjan.ir/swf/1-tebyan.swf">
       
        http://tebyan-zanjan.ir/swf/1-tebyan.swf" quality="high" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" type="application/x-shockwave-flash" width="151" height="100">
     


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


کوتاه اما ...

 

سعی کنيد آن چيزی را که دوست داريد بدست آوريد، وگرنه بايد آن چيزی را  که بدست مياوريد دوست بداريد
آنچه
که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست.

سعي کن زيبايي در  نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها ٬اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.

 هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم

 

لازمه ی خوشبختی جذب کردن چيزهای تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هيچ دردی نمی خورند.

 
تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را. امام علي(ع)

 
عاشق
عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ... زرتشت


khandanyha 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


راز موفقیت

سلام دوستای گلم

سال جدیدتون مبارک هرچند که ماه اولشم تموم شد.

تو این مدت که من نبودم هروقت که کامنتای شما رو میخوندم خیلی خوشحال میشدم.

اگه نتونستم که جواب کامنتای شما رو بدم همین جا عذر خواهی میکنم.

 

  • راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
  • وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديگری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .
  • وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .
  • ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستيم .
  • وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفادار هستم .
  • آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .
  • من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای حسی و توليد تجسمات را دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .
  • عشق در لحظه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
  • عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .
  •  عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.

     

     

     


  •  

    نوشته شده توسط مریم در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:7 موضوع | لینک ثابت


    راز موفقیت

    انسانهای کوچک راجع به گذشته انسانهای بزرگ در مورد آينده و انسانهای ضعيف در مورد ديگران صحبت می کنند .
    راستی و حقيقت پيشه ايست که هرگز ورشکستگی به دنبال ندارد .
    ادب خرجی ندارد ولی همه چيز را می تواند خريداری کند .
    محبت به هر کس بايد به اندازه فهم او باشد .
    فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند .
    به یاد داشته باش که یک مرد عشق راپاس می دارد یک مردهرچه راکه می تواندبه قربانگاه عشق می آوردآنچه فدا کردنی ست می کند آنچه شکستنی ست می شکندوآنچه راکه تحمل سوزاست تحمل می کند اماهرگزبه منزلگاه دوست داشتن به کدائی نمی رود.
    دوست را چندان قوت مئده که اگر دشمنی کند تواند .
    اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
    هر چه جزيره دانش انسان وسيع تر می شود ساحل شگفتی های او طولانی تر می گردد.
    راه مبارزه با بديها در اين دنيا فقط آن نيست که در باره ديگران به قضاوت بنشينيم بلکه يايد در باره خود قضاوت کنيم .
    فرصت چيزی است اگر زياد به دنبالش بگرديد از دست می رود


     

    نوشته شده توسط مریم در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


     

     

     

    این یه متن زیبا از دکتر علی شریعتی:

     

    آنها که باید مرا بنوازند، می زنند.

     

    آنها که باید همگامم باشند، سد راهم می شوند.

     

    آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند.

     

    آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند.

     

    آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند، بیش از دشمن حمله می برند.

     

    آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه، ستایشم کنند، تقویتم کنند، امیدوارم کنند،

     

    تبرئه ام کنند، سرزنشم می کنند، تضعیفم می کنند، نومیدم می کنند، متهمم می کنند.

     

    تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم،

     

    رانده شوم، تا تنها امیدم تو شود.

     

    چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند. تنها از تو یاری طلبم، تنها از تو پاداش گیرم، و در

     

    حسابی که با تو دارم، شریکی دیگر نباشد. تا تکلیفم با تو روشن شود، تا تکلیفم با خودم

     

    معلوم گردد. تا حلاوت « اخلاص » را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش

     

    شیرین نیست، بچشیم.

     

     


     

    نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 2:32 موضوع | لینک ثابت


     

     


     

    نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


    خدایا

    ...جهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من، تو را باز نداشت از اينکه راهنمايي‌ام کني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خشنودي توست.
    پس
    هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
    هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
    هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
    و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
    و اينها همه چيست؟
    جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
    ... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
    ... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
    ...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
    من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.


     

    نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


    سخن بزرگان

     

    افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

     

     


     

    نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


    زمستون

     

                                                     زمستون

                                           زمستون
    تن عريون باغچه چون بيابون                    درختا با پاهای برهنه زير بارون
    نميدونی تو که عاشق نبودی                  چه سخته مرگ گل برای گلدون
    گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه   واسه هم قصه گفتن عاشقانه
    چه تلخه چه تلخه                                بايد تنها بمونه قلب گلدون

    مثل من که بی تو                                نشستم زير بارون

                                           زمستون
                                           زمستون
    برای تو قشنگه پشت شيشه                  بهاره زمستونها برای تو هميشه
    تو مثل من زمستونی نداری                    که باشه لحظه چشم انتظاری
    گلدون خالي نديدي                              نشسته زير بارون
    گلای کاغذی داری تو گلدون                    تو عاشق نبودی
    ببينی تلخه روزهای جدايی                     چه سخته چه سخته

                           بشينم بی تو با چشمای گريون


     

    نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


    راز موفقیت

    راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
    وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديکری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .
    وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .
    ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستسم .
    وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفا دارهستم .
    آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .
    من به ارواح موعتقد نيسم ولی به قدرت ناخود آگاه فکری موعتقدم . من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای هسی و توليد تجسمات وا دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .
    عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
    عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .
    عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد


     

    نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


    کوتاه...

    چه کسی ثروتمند است ؟ آن که به روزی خود راضی است .

    چه کسی عاقل ، قدرتمند و ثروتمند است ؟ هيچ کس .

    خدا شفا می دهد ، پزشک پولش را می گيرد .

    ازدواج با يک پولدار بد ترکيب ، پير ، راه قانونی سرقت اموال اوست .
    اگر جوان می دانست ، اگر پير می توانست ... چه می شد .
    هر شکستی آسيب می رساند ، اما اين آسيب زمانی شديدتر است که بدانيم حداکثر توان خود را به کار نبرده ايم .
    شادی زمانی ميسر می شود که برای رسيدن به اهداف خود بکوشيم اما زندانی آنها نشويم .
    ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چيزی که به آن می نگری .
    من شوق را به تو خواهم آموخت ، اعمال ما به ما وابسته است ، همچنان که درخشندگی به فسفر ... درست است که اعمال ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزی داشته باشد در اين بيان است که سخت تر از ديگران سوخته است .
    تاسف برای کارهايی نکرده ايم لازم نيست چون برای کارهايی که نبايد بکنيم و کرده ايم به قدر کافی متاسف هستيم .


     

    نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت


    بنر وبلاگ

     

     

    وبلاگ مسیر نما


     

    نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


    اما٬ براستی عشق چیست؟

    اجازه نده کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند.

     اگر با چاقو معنا٬ واژگان عشق را پاره پاره کنیم٬ می شود:

    «ع»... لاقه٬ «ش»... دید٬ «ق»... لبی .

    «پائولو کوئلیو» با عشق زیستن را در غالب حکایتی چنین می نگارد:

    یکی بود یکی نبود٬ در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود٬ وقتی مرد ٬ همه می گفتند به بهشت رفته است٬ آدم مهربانی مثل او حتماْ به بهشت می رود هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما ٬ به هر حال به بهشت می رود.

    روح مرد بر دو راهی بهشت و جهنم ایستاده بود ٬ دربان نگاهی به اسامی کرد و چون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد٬ و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت.

    چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت و گفت: اینکار شما تروریسم خالص است!

    مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسیدو شیطان با خشم گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و از وقتی او آمده کار و زندگی ما را به هم زده.

    از وقتی که رسیده ٬ به حرف های دیگران گوش می دهد ٬در چشم هایشان نگاه می کند و به درد دلشان می رسد و با عشق آنان را می بوسد. حالا همه دارند که  در دوزخ باهم گفتگو می کنند٬ همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند ٬ آخه! دوزخ  که جای این کارها نیست! لطفاْ او را پس بگیرید!

    به خاطر بسپار : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی ٬ خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!!.

    «راما کریشنا » عشق را در غالب دوست داشتن دیگران می داند و می گوید:

    روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم.

    استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می بینی؟

    مرد گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.

    سپس استادم آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اکنون چه می بینی؟

    مرد گفت: فقط خودم را می بینم.

    استادم گفت: اکنون دیگران را نمی توانی ببینی! آینه و شیشه هر دو از یک ماده ساخته شده اند ٬ اما آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن!وقتی شیشه فقیر باشد ٬ دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند٬اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی٬ثروت) پوشیده می شود ٬ تنها خودش را می بیند.

    اکنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و ان پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری٬تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان بداری. آن گاه خواهی دانست که ٬«عشق یعنی دوست داشتن دیگران!»

    خدایا !

                هرکه را بیشتر دوست می داری ٬

    به او بیاموز که:

               دوست داشتن برتر از عشق است!

     

    این متن رو که آقا سجاد www.masa139.blogfa.com  فرستادن اضافه کردم که شما هم بخونید:

    جبران خلیل جبران میگه:
    عشق چیزی است که بیش از هر چیز داشتنش را دوست داریم
    و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم
    و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است
    که پیوسته داده می شود اما گرفته نمی شود

     

    این نظر آقای ظریف http://www.zarif.blogfa.com  راجع به عشق :

    اولاْ : عشق سوتفاهمی بین دو احمقه

    ثانياْ : عشق ميتونه تپه اي باشه كه هر كره الاغي ازون بالا ميره

    Love is fire. But whether it's gonna warm your heart or burn your house down you can never tell

    عشق آتش است.اما هیچ وقت نمی توانی تشخیص دهی که این آتش قلبت را گرما می بخشد ٬ یا آنکه خانه ات را در آتش می سوزاند

    آقا علي http://www.ali-fallah.blogsky.com   ميگه:

    خدايا ! به آنان که ادعاي عاشقي تو را دارند ........ بياموز ... که بزرگ ترين گناه شکستن دل آدميان است.

     

    اينم نظر  آقا حامد  http://www.nemo70di.blogfa.com :

    ((گول زدن یکدیگر این چیزیه که دنیا اسمشو گذاشته عشق))

     

    دختر شرقي http://loveindark.blogfa.com  گفتن :

    عشق سو’ تفاهمی ست که گویا یک زن(مرد) با زن(مرد) دیگری فرق دارد.

     

    معشوق تنها  http://www.odorer-tanha.blogfa.com میگه :

     (( عادت بکنيم به عشق عادت نکنيم ))

     

    نظر شما چیه؟


     

    نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت


    عمر مفید شما چقدر می باشد؟

    مورخان می نویسند :( اسکندر) روزی به یکی از شهرهای ایران(احتمالاْ در حوالی خراسان) حمله می کند با کمال تعجب مشاهده می کند که دروازه آن شهر باز می باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می دادند . باعث حیرت اسکندر بود زیرا در شهری که صدای سم اسبان او به گوش می رسید عده ای از مردم ان شهر از وحشت بیهوش می شدند و بقیه به خانه ها و دکان ها پناه می بردند ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می گذارد و می گوید :( من اسکندر هستم!)

    مرد با خونسردی جواب می دهد :( من هم ابن عباس هستم!)

    اسکندر با خشم فریاد می زند:( من اسکندر مقدونی هستم کسی که شهرها را به آتش کشیده چرا از من نمی ترسی؟)

    مرد جواب می دهد :(من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است.)

    اسکندر به ناچار از مرد می پرسد: (پادشاه شما کیست؟)

    مرد می گوید: (ما پادشاه نداریم!)

    اسکندر با خشم می پرسد: (رهبرتان  بزرگتان!؟)

    مرد می گوید: (ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می کند.)

    اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت می کنند در میانه راه با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.

    لحظاتی بعد به قبرستان می رسند اسکندر با تعجب نگاه می کند و می بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده :(ابن عباس) یک ساعت زندگی کرد و مرد. (ابن علی) یک روز زندگی کرد و مرد. (ابن یوسف) ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

    اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند با خود فکر می کند این مردم حقیقی اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفید ده می رسد و می بیند پیرمردی موی سفید و لاغر در جادری نشسته و عده ای به دور او جمع هستند اسکندر جلو می رود و می گوید:( تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟)

    پیرمرد می گوید:(آری من ریش  سفید و خدمتگزار این مردم هستم! )

    اسکندر می گوید:(اگر بخواهم تو را بکشم چه می کنی؟)

    پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده و می گوید :( خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!)

    اسکندر می گوید:(پس من تو را نمی کشم تا به خدایت ثابت کنم عمر تو در دست من است.)

    پیرمرد می گوید:(بازهم خواست خداست که بمانم و بار گناهانم در این دنیا افزون گردد.)

    اسکندر سر در گم و متحیر می گوید :(ای پیرمرد من تو را نمی کشم ولی شرطی دارم.)

    پیرمرد می گوید:(اگر می خواهی مرا بکش ولی شرط تو را نمی پذیرم. )

    اسکندر ـ ناچار و کلافه ـ می گوید:(خیلی خوب دو سوال دارم جواب مرا بده و من ازین جا می روم.)

    پیرمرد میگوید:(بپرس!)

    اسکندر می گوید :( چرا جلوی هر خانه یک چاله  شبیه به قبر است؟ علت آن چیست؟)

    پیرمرد می گوید:(علتش آن است که هر صبح وقتی هریک از ما که از خانه بیرون می آییم به خود بگوییم: فلانی! عاقبت جایه تو در زیر خاک خواهد بود مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می باشد!)

    اسکندر می پرسد:(چرا روی هر سنگ قبر نوشته شده فلانی ده دقیقه یک ساعت یک ماه زندگی کرد و مرد؟!)

    پیرمرد جواب می دهد :(وقتی که زمان مرگ هریک از اهالی فرا می رسد به کنار بستر او می رویم و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!)

    از او چند سوال می کنیم :

    - چه علمی آموختی؟ و چقدر آموختن آن به طول انجامید؟

    - چه هنری آموختی؟ و چقدر برای آن عمر صرف کردی؟

    - برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

    او که در حال احتضار قرار گرفته است مثلاْ می گوید : در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خود نمایی! ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را در پشت در نهادم و برگشتم!

    بعد از آن که آن شخص می مرد مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم:

                                          «ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!»

    یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه کرده٬ و روی سنگ قبرش حک می کنیم:

                                          «ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد!»

    و یا برای بهبود زندگی مرد تلاشی را که به انجام رسانده زمان آن را حساب کرده و حک می کنیم:

                                         « ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!»

    یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!

    بدین سان ٬ زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که بر سه بستر علم / هنر / مردم ٬ مصرف شده باشد که باقی خسران و ضرر است و نام زندگی برآن نتوان نهاد!

    اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می کند و به لشکر خود دستور می دهد :هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود!

    خب حالا کمی فکر کنید : 

    اگر چنین قانونی رعایت شود روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟

    لحظاتی فکر کنید.... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید.

     

    به خاطر داشته باشید عمری که با مرگ تمام شود هیچ ارزشی ندارد!

                                                                                              «پائولو کوئلیو»

    منبع : کتاب« لطفاْ گوسفند نباشید.»


     

    نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت


    خدایا

    پروردگار من!
    ... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
    و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
    ...خدايا!
    به که واگذارم مي‌کني؟
    به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
    به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
    يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
    يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
    ... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
    ...اي توشه و توان سختي‌هايم!
    اي همدم تنهايي‌هايم!
    اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
    اي ولي نعمت‌هايم‌!
    ...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
    اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!


     

    نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


    ایمان

     

    چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

    دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟

    اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

    اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟

    و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟

    اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟

    دیده را فایده آن است که دلبر بیند

                                                گر نبیند چه بود فایده بینایی را

    اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

    اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

    و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟

    ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.

    کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).

     

    می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                      ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                                 عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                           گریستم ، گفتند بهانه است

                                                       خندیدم ، گفتند دیوانه است

    دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

     

    « دکتر علی شریعتی »


     

    نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


    خداوندا

    خداوندا

    نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

    چه دشوار است

     چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

    و  از احساس سرشار است


     

    نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


    عکس هایی از استان ایلام

    تو این پست فقط عکس گذاشتم اونم از استان ایلام.

    بنا به در خواست شما دوستای عزیزم

    همه ی عکسا به جز دوتا  رو كه ار وبلاگ www.ilamzagros.blogfa.com   از سایت www.ilamtoday.com  برداشتم اميدوارم كه خوشتون بياد.

     ببخشید اگه بد سلیقه چیدم.


     

    نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت


    فقط عکس

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


     

    نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


    تو پناهگاه مني؛
    تو کهف مني؛
    تو مأمن مني؛
    وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
    ...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
    و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
    ...اي زنده!
    اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
    ...اي آنکه:
    با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
    و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
    ...اي آنکه:
    در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
    در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
    در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
    در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
    در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
    ...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
    من آنم که به بدي همت گماشتم
    من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
    من آنم که غفلت کردم
    من آنم که پيمان بستم و شکستم
    من آنم که بدعهدي کردم ...
    و ... اکنون بازگشته‌ام.
    بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
    پس تو در گذر اي خداي من!
    ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
    اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.


     

    نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت


    بالاخره پاییز رسید.

     

     

     

    دنیا را بد ساخته اند....

    کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ،

     کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری ،

    اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید.

    این رنج است و زندگی یعنی این...

    (دکتر علی شریعتی)

     

     

     

     


     

    نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


    تاريخچه كوتاهي از قرآن نگل:

     

    تاريخچه كوتاهي از قرآن نگل:

     

    نگل نام روستايي خوش منظره است كه در 55 كيلومتري جاده سنندج - مريوان در استان كردستان قرار دارد.

    اسم نگل به چند معني ذكر شده است:

    1-     نگل به معني زمين سنگي يا سنگلاخ 2- نگل تغيير يافته ي كلمه نيل به معني شعله ي آتش كه نشان از ترويج آيين زرتشت پيش از اسلام در بين مردم اين روستا دارد.3- نگل كوتاه شده ي كلمه ي نوگل به معناي گل تازه كه از روايات مربوط به چگونگي يافتن قرآن توسط چوپان روستا در ازمنه ي قديم گرفته شده است.

     

    قرآن كوفي نگل يكي از قرآن هاي منحصر به فرد دنياي اسلام است. و از سده هاي اوليه ي هجري زماني كه هنوز خط كوفي رايج بوده به يادگار مانده است. بنابراين بيش از هزار سال قدمت دارد اين قرآن به خط كوفي و برروي پوست  آهو  ويا نوعي كاغذ به خصوص نوشته شده است عرض آن 22 طول آن 60 و قطر آن 15 سانتي متر مي باشد قطع آن رحلي بزرگ ، جنس جلد آن چرم و رنگ آن قهوه اي تيره مي باشد تعداد صفحات آن 363 صفحه مي باشد.

    خط قرآن كوفي و داراي نقطه و اعراب و در قسمت سر سوره ها و شماره هاي آيات مطلا و مزين به نقوش گياهي است احتمالا اعراب گذاري آن در دوره هاي بعد انجام گرفته است.

    نحوه ي انتقال اين قرآن به روستا هنوز مشخص نيست اما با توجه به روايات مردم و آب خوردگي و تغيير رنگ در بعضي صفحات آن چنين نشان مي دهد كه اين قرآن براي مدتي در زير خاك مدفون بوده و بعدها(احتمالا در دوره صفويه) اين امانت از زير خاك بيرون آورده شده است.

    نحوه ي نگاهداري اين قرآن به يك شاهكار عجيب مي ماند چنانكه مردم پاكدل و صادق روستا در تمام اين ادوار بدون هيچگونه كوتاهي با كمال صداقت و پاكي درون نسبت به حفظ و نگاهداري آن اهتمام ورزيده اند.

     

    اين قرآن تاكنون چهار بار از روستا خارج شده است :

     

    بار اول توسط ناصرالدين شاه به تهران برده شد كه در وسط راه به خاطر قتل شاه نرسيده به قزوين برگردانده مي شود .

    بار دوم در سال 1319 به دستور رضا شاه توسط چند مامور به مقصد تهران كه با اعتصاب معتمدين روستا در جلوي قلعه ي حكومتي و هشياري اشخاص برجسته ي شهر سنندج  به روستا برگردانده شد.

    بعد از انقلاب در زمستان 71 به وسيله ي عده اي افراد مسلح و ملبس به لباس نظامي شبانه به سرقت رفت كه با تلاش مستمر مردم و اعتراضات دامنه دار اشخاص برجسته و مردم دلسوز استان هاي كرد نشين و همكاري  نيروي انتظامي  بعد از چهار ماه پيدا شد.

    بار چهارم در تاريخ 21/5/83 به دست عده اي سود جو با نقشه اي كاملا حرفه اي به سرقت رفت كه آن هم به مشيت خداوند به خير گذشت و عاملين ماجرا نيز دستگير شدند.

     

    برای دیدن عکسها برروی ادامه مطلب کلیک کنید.

     


    ادامه مطلب

     

    نوشته شده توسط مریم در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت